قلم يگانه ناجي لحظاتي است كه زمان بي رحمانه به دست فراموشي ميسپارد The pen is the sole saviour of the moments a clock ruthlessly ticks away!
About Me
- Zamin
- باری اگر روزی کسی از من بپرسد:چندی که بر روی زمین بودی چه کردی؟من پیش رویش می گشایم دفترم را.گریان و خندان بر می افرازم سرم را.آنگاه میگویم که بذری نوفشانده ست.تا بشکفد تا بر دهد بسیار مانده ست فریدون مشیری
Monday, October 5, 2009
doubtful
Buds from thorns,I can’t tell
A dream or a nightmare, I wonder
Does it clear up or thunder?
Through or transient, I don’t mind
Or are you a man of supporting kind?!
To leave or stay, I don’t pray
How much the catch, no, I don’t weigh!
Guess that’s the naivest type of love
A girl, to bear, but, to share, to spare
The whole déjà vu has come back
How long will stay, I don’t care
The risk, though I may not work out!
I hereby shall outloudly shout
It’s hard checking out, once you’re in
Your love’s covered me just like skin!
Sunday, September 27, 2009
rising from the ashes!
پشت دیوار وفا اینجوری زندونی بسه
اونور دیوار اگه پا بذاری بعد یه عمر
دیگه تنها توی این دنیا نمیمونی بسه
تو که اینجا دیگه دلدار نداری ای دیوونه
دل که پا بند کسی نیست واسه چی باید بمونه؟
برو اونجائی که خورشید بی غروب باشه همیشه
بین این همه غریبه هیشکی با تو یار نمیشه
اینجا قصه هاش دروغه
همه روزاش سوت و کوره
خاطراتش همه تلخه
مرگ رویا قحط نوره
پشت دیوار نمیگم شاهزادست و اسب سفیدش
اما مهربون دلی که زنده موندم به امیدش
دیگه دیوونگیم حدی داره میخوام بخندم
در شهر غصه ها رو به خودم میخوام ببندم
آره فردا صبح زود دیگه به جاده میزنم
همه پل های برگشتو باید که بشکنم
این تولدی دوباره ست
توی آسمون تاریک خیالم
روشنی یک ستاره ست
Monday, September 14, 2009
رسوا
پچ پچ جیر جیرکان آستانه شب
خش خش بی قرار برگ درخت
قصه ای مبهم و پریشان است
چون نویسنده از قلم رانده
حرف فریاد در گلو مانده
برده ای بسته پای در زنجیر
سر به دار از نفس کشیدن سیر
مرد آزاده ای به زندان است
راز شب صد هزار راز نهفت
کس نداند در این سیاهی ها
آسمان زیر لب به ماه چه گفت
چشم من بین که لال و لب بسته
این میان صد هزار فریاد است
رهگذر یک نظر به مردم مست
حرف های نوشته بر جامم
خط به خط صفحه صفحه میخواند
عاشقم عاشق تو تا خود صبح
فارغ از اخم مردهای حسود
با غم یادت ای همیشه زلال
شعر جاری به کاغذم چون رود
جیر جیرک به شاخه پنهان هم
قصه ام آشکار میداند
Sunday, September 13, 2009
شکسته
شاهد التماس من اشک دو چشم نازنین
عشق همیشه با منش عشق تمام لحظه هاست
گفته دلم به هر کجا اوست همیشه بهترین
گشته چو پرنیان دلم در هوس هوای او
من به کجا سفر برم اوست گرفته شهر دین
با همه ناز وعشوه ها شد ره دل به ناکجا
رفت و گذاشت خسته را پا بشکسته بر زمین
گفت دلم که رسم ما نیست چها مکن به ما
یار به خنده طعنه زد رسم زمانه این چنین
روز و شبم سیاه شد ناله و اشک و آه شد
هستی دل تباه شد نای سرودنش حزین
من همه خاک کوی او مست صفای روی او
او همه عشق و آرزو او همه آشناترین
عهد و وفا شکسته شد دفتر عمر بسته شد
مردن من و رفتنش این دو بشد به هم قرین
لشکر غم به قلب من تاخت و آشیانه ساخت
هجر سرشت نام من بر سر سنگ مرمرین
Friday, September 11, 2009
my unfailing faith
Since you’ve been walking out
My world resembles hell
How could it not burn?
How could I not tell?
And soon autumn will follow
With me freezing hollow
Barely alive today, but
Doubt it till tomorrow
Since you’ve deserted my neighbourhood
Air is too little for me to breathe
And no more desires to wake me up!
To go along or to favourite a song
Or to await a text,
To plead my cell just to crack a sound!
No more desires to drive around!
Since you’ve flown away,
Keeping myself to myself
Toasting to those good old days
My goblet of tears
And it’s torturous inside
That I couldn’t kiss you goodbye
How could it not hurt?
How could I not sigh?
Getting insomniac
Wishing I could sleep
And dream my pain away
To see your lovely face
Or to get something to say!
And tell when you turned your back
All the army of sorrow
Got ready to attack!
And all the beasts in town
Were released unleash
Having my hero back
How could I not wish?
But back to my feet on the ground
I hear your steps fade away
All sweet dreams cloy!
Here comes the bitter truth
Of the destiny I could not defy
How could I not surrender?
How could I not cry?
Since you’ve stepped out
My world resembles hell
How could it not kill?
How could I not tell?
An odyssey of grief
Is what I’m sailing on
When I have too much to shout
How could I nutshell?!
Sunday, August 30, 2009
پایئز
دل پر ز شکایت ها خالیست ولی دستم
رفتم که مگر شاید عشقت رود از یادم
شاید که دمی بینم از دست غم آزادم
ره در پی و پائی نیست دل مانده جدا از من
در این شب پر محنت برگشته خدا از من
راهی که طیش کردم آخر به زمینم زد
بر جاده عشقم سد ساخت هزاران درد
افسوس که این ره را فرجام چنین باید
خوش زندگی آن کس راست کین راه نپیماید
افسوس که دنیایم تاریک و پریشان شد
دریای محبت وای بر من همه زندان شد
افسوس که امروزم دیروز دریغم شد
شادی و امیدم رفت من ماندم و دیرم شد
ای کاش بهاران را یک ثانیه میشد دید
از شاخ درختانش گلهای امیدی چید
اما دل من انگار عمریست خزان دیده
دیریست بر آن حتی یک قطره نباریده
تاریکی بی پایان شبهای جنون انگیز
می افکندم از پا بی رحمی این پائیز
افسوس که این ره را فرجام چنین باید
خوش زندگی آن کس راست کین راه نپیماید
1 comment:
Tuesday, August 25, 2009
جهنم
امید رو به زوال
جهنم کابوس
شد این بهشت خیال
دلم چه لرزان است
چو خانه ای بر آب
تمام هستی من
توهمی ز سراب
تمام قصه دل
حدیث مرگ و شکست
دل تو جنس بهار
دل من از این دست
تو آن نسیم خوشی
که جا نمیماند
ز غصه های دلم
غمی نمیداند
من آن شکسته پرم
که مانده از پرواز
به ماتمی شده کوک
به هر عزا زده ساز
شمارش معکوس
تو میروی فردا
از این خمار تو صبح
تنی ست مانده به جا
Loser
already in love,already in need
gave you all I had,all myself indeed
I wonder why this every round a chooser
no dice this round turned out a loser!
how come my gravy,you took but as poison
come to believe:it's impossible to know men!
didn't you buy my love for a penny
a heart breaker must have been to many
so much for a castle,which was made on sand
then I was treated like a one night stand
wouldn't treat her as unworthy as toy
give it a second thought,don't regret it boy!
I'm not hell of a writer,but couldn't you even see?
much more than I said I had deep in me
couldn't you atleast try to love me?
stop looking for someone above me?
in retrospect though ,
I have to let know
the same dream just I were to follow!
if I could make you euphoric,even just for a blink
worth it that I couldn't even sleep a wink!
when I spent the nights just to turn and to toss
to me this was a gain and by no means a loss!
if there's so much to give,well I spend,fair enough
borrowed from the God,then I lend,fair enough
I just can't figure out,why did you break me so?!
it was of no offence,then how did you take me so?!
now that the game is over,
result's zero to ten!
I think it's impossible
ever to know the men!
fairy tale
Last night, I think I had rented the heaven!
Ascended the earth to the skies,
One through seven!
Have you ever felt the way I did?
That you were surrounded by euphoria?!
Like diving well deep into an ocean
Of love, fearing no phobia?!
Last night, when I hugged all that elation
Did not care even, if there was a happy ending!
His voice such a miracle to my shattered heart
I could not be pretending!
All sensation of love and joy there is,
It is him from whom you can hire
It’s him the reason enough, to live
It’s him who knows how to inspire!
He’s the hero of my dreams!
The way he talks, to easily mesmerize
Name all the handsome celebrities!
Still I say he wins the first prize!
There’s no way escaping his love,
Just like a moon to wax and to wane
Soon I will be the talk of the town!
With every one calling me insane!
He seems to be an omnipresent
In my world, just like the sun
From him no place to hide,
Of him, there’s no way to run!
All sensation of love and joy there is,
It is him from whom you can hire
It’s him the reason enough, to live
It’s him who knows how to inspire!
When I love him to death,
Why worry to confess?!
He has made the pen and paper reconcile
The one for his love, I would walk a thousand mile!
نشونی
از شقایق وقتی پرسیدم نشونیت
اسم زیباتو تو قصه گفت شنیده
از اقاقی هم سراغت رو گرفتم
به قشنگیت گفت تو باغ گل ندیده
دامن ستاره ها رو هم گرفتم
گفتن از خورشید چشمات نور میگیرن
خود خورشیدم قسم دادم ولی گفت
آسمونیام به دنبالش میگردن
مثل قطره ای به دنبال تو گم شد
وقتی از دریا ازت نشون گرفتم
آسمون گفت از غم ندیدنش من
عمریه ابری شدم بارون میبارم
جلوی آهو رو تو صحرا گرفتم
که چشماش شهره شهره تو قشنگی
گفت که گشتم نصف دنیا رو ندیدم
اون چشائی که تو دنبالش میگردی
رفتم آسمون فرشته ها رو دیدم
گفتن از خوبی تو فقط شنیدن
دیده بودنت اگه میدونم اینو
یکیشون فرشته باقی نمیموندن
مثل من گناه عاشقت بودن رو
نمیدادن به بهشت و ناز و نعمت
عشق پاک تو رو با یک دنیا غصش
نمیبخشیدن به دنیا و قیامت
آدرست اگرچه سر راسته عزیزم
کوچه وفا پلاک مهربونی
رو زمین بیهوده دنبالت میگردم
که تو ساکن بهشت آسمونی
ای که یاد تو بمن نزدیکتر از من
خونه تاریک قلبم از تو روشن
گرچه دوری از من اما خاطراتت
هر نفس همراه با من مثل پیرهن
همه دنیا رو پیت گشتم و گشتم
عاقبت به خونه خدا رسیدم
چشمه نور بود و جشن روشنائی
نور من اونجا نشونی از تو دیدم
از خدا آخر سراغت رو گرفتم
گفت به قلب من نشونی از تو دیده
از کتاب آفرینش من یکی رو
Wednesday, August 12, 2009
بی انتها
گر به پهنای هر دو عالم بود
هرچه دریاست جوهر قلمم
باز اگر داشتم بسی کم بود
امید محال
تو دیگه رفتی و قلبم تو که نیستی پر درده
تو دیگه چشمای زیباتو نمیندازی تو چشمام
واسه این هرچی تو دنیا اشکه اونجا خونه کرده
دستم از دست تو دوره
نه واسه خونه قلب تو یکی راه عبوره
تو دیگه رفتی و دنیام واسه من سردی گوره
بی تو و گرمی عشقت حالا قلبم بیقراره
آسمون دل سیاه ست نمیدرخشی تو ستاره
اومدی چه بی صدا با یک نگاه دلم رو بردی
حالا که رفتی دیگه دل من هیچ کس رو نداره
آره تو پر زدی و
دل من تا عاقبت تو دام خواستنت اسیره
میترسم همین روزا تو درد تنهائیش بمیره
کاش دلم انقدر پریشونت نبود
واسه پشیمونی افسوس هزار بار دیگه دیره
دیگه دیره دیگه دیره زهرا دور از تو میمیره
گل سرخم دیگه رفتی
بی تو این دلم کویره
سیل اشکام اشک چشمام میباره رو خاک قلبم
بی تو اما ریشه هیچ گلی تو قلبم نمیگیره
دیگه باید به غم ندیدن تو خو کنم
دیدن تو رو به خوابم باشه آرزو کنم
رفتی و من حالا روز و شب میپرسم از خودم
که چرا یه بار به سیری اون چشاتو ندیدم
خداحافظت باشه ای عشق و امید محال
بی تو هر لحظه بیچاره دلم مثل یه سال
از کتاب حافظ هزار و یک صفحه عمر
باتو بودنم به شیرینی و کوتاهی فال
Wednesday, August 5, 2009
به خیالم
به خیالم تو آخری بودی
راه بن بست را دری بودی
خسته پا بودم ار پرم بودی
ای دروغ عین باورم بودی
به خیالم تو با دلم یک رنگ
که دلت هم جدا از این دل تنگ
زخم کاری زدی ولی از پشت
رو شد آن دست و باز شد آن مشت
یاد داری که قرص ماه شبم
صورت ماه توست میگفتم
رفتی ومن دگر جدا از تو
ماه را هم چه زشت میبینم
باورم بود دوستم داری
غافل از این که بس ستم کاری
داس بی رحمی و ز ریشه کنی
گل که امروز خود تو میکاری
غنچه خشک دل که پرپر شد
شب به اندوه و گریه ام سر شد
بیوفایئ دورنگی حرف دروغ
توشه راه و حرف آخر شد
به خیالم تو آخری بودی
تکیه دادم به سایه ات ای مرد
سیل این عشق پر فریب اما
جنگل باورم بیابان کرد
ابدی
با تو شاید آغاز بی پایان
ابدیت را به تصویر بنشاند
با تو شاید رسم پایان نیست باید
با تو باید هجر هم دیری نپاید
صبور
ساحل امن و آرام
این رازی بود که آن دو را تا ابد کنار هم نگاه داشت
آن دم که موج های بیقرار دریا
سر به ساحل میکوبید
آغوش باز ساحل در برش میکشیدو
لحظه دیگر که میل رفتن میکرد
بی مهابا گرچه دلش نمیخواست
میرهاند
Tuesday, July 7, 2009
هجرت
نگاهم به چه امید دوان است؟
شوق چشمم به چه سوئی نگران است؟
پله و راهرو دیوار
تمامش غم و آزار
مرزها را چه کشد تاب؟
دگر این دل بی خواب
با تو دل با تپش وسوسه آینه خو داشت
وحشت از سردی تکرار
سلام تو و لبخند تو و حرم نگاهت
غسل تعمید گناه
بارش نور از آن صورت ماهت
با تو هر یک نفسم خواهش بسیار
با تو جز مهر دلان را چه بود کار؟
چاره ام نیست سکوت
راز پنهان چه کنم؟
پلک چون میزنم از سر مژگانم
حدیث دل دیوانه روان است
ز هر سو شنوم طعنه
که گر گفتی عزیز است
دروغی چه هویدا
تو بگو راحت جان است
چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟
این سیل نیازم
چه نیازاست به اصرار؟
یاد تو مرا مستی شیراز شراب است
چون من نه یکی این همه مست تو خراب است
من عین سپهرم تو خود تابش مهری
هر جا شکفی عطر تو هر روز همین جاست
هجرت چه هراس است؟
میتابی و نورت همه جا یکسره پیداست
چشم من اگر منظره ات قاب گرفته
ظلمت به برم نیست
شبم جلوه مهتاب گرفته
دست تو و تنهائی دستگیره در
چشمم به در امید که شاید بزنی سر
دوراز تو دلم تنگ
ولی از تو نه انکار
یاد تو به هر روز و شبم همچو اذان است
جاوید نه قربانی جریان زمان است
Saturday, May 30, 2009
ساقی جون
مستا میدونن چه خوش عالمیه
دنیا با این همه رنج و غصه هاش
وقتی مستی عالم بی غمیه
مستی اما با همه قشنگیاش
حس زودگذرخوشی بی دوام
منم اون خوشبخت ترین مست توی شهر
از نگاه تو شدم مست مدام
ساقی جونم بی خود از خودم شدم
لحظه ای که جام چشماتو دیدم
ساغر چشم تو صد وسوسه داشت
از نگاههای تو می سر کشیدم
مست و سرخوش می زدم سبو سبو
تا شدم آخر دیوونت ساقی جون
که شراب ناب چشمای سیات
به رگهام ریخت و واسم شد دیگه خون
هر یه باری که تو رگهای تنم
خون عاشقت بودن دور میزنه
مستی از سر میگیرم باز میبینم
دل عاشقم یه دیوونه تره
گاهی با خیال بودن پیش تو
میخورم تو خاطراتم پیچ و تاب
یاد دستاتو گرفتن عزیزم
دلم از حسرت دستات میشه آب
گاهی از کابوس دور از تو بودن
میگریزم به بهشت رویاهام
با تو گرم رقص و خوشحالی میشم
تو رو میبینم که میخندی باهام
گاهی سر رو شونه هات گریه کنون
میخونم از غم دوری ساقی جون
تو با بوسه هات میگیری از چشام
همه اشکاشو همیشه مهربون
آره من ساکن سرزمین عشق
مست چشمای توسر گرم خیال
روز و شب رو قایق آرزوهام
مقصدم دیار امید محال
ساقی جون مستی و راستی میخوامت
توی میخونه عشقت میمونم
اولش خواستم یه بار مستت بشم
آخرش شدی عزیز تر از جونم
منم اون عاشق که از خواستن تو
باز شکوفه داد زمستون تنم
بعد از این به حرمت چشمای تو
هرچی پیمونه ببینم میشکنم
مستی و راستی دلم اسیرته
با خیالت شب و روز هم سفرم
چی میشد به جای رویاهات خودت
بی خبر یه روز بیائی به برم
تو کجا این آرزوی من کجا؟
من زمینی و تو جات تو آسمون
آغوشت آفتابه میسوزونتم
مثل خورشید به من از دور بتابون
Monday, April 27, 2009
بازگشت
ریزد سبد سبد گل خوش عطر نو بهار
امشب بشوی بار غم از چهره ات به شوق
زیرا که آمد از سفرش آن یگانه یار
میبارد آسمان و زمین جان گرفته است
ای دل تو نیز شادی و شور و شرر ببار
سر را به سجده خم کن و یارب سپاس گو
کز لطف و رحمتش گره ات باز شد ز کار
یادی کن از گذشته که بی او شبانه روز
بگذشت هر دمش به غم و رنج و انتظار
شب ها که با خدا به مناجات میروی
با اشک و التماس دعائی چنین بر آر
ای کاش ناب لحظه دیدار سر رسد
در پای یار جان بدهم مست و بیقرار
از عشق آن صنم همه هستی فنا کنم
تا ذره ای ز عشق منش گردد آشکار
دانم که آرزوست برای تو ماندنش
اما دلا چگونه گلی در کنار خار؟
از هجر او چو تشنه کویری دلم شکست
برگشت و شد دوباره کویرم شکوفه زار
ناله های نیمه شب
گرد چشمای تو پروانه میشم
لیلی از قصه ها خط میخوره و
شهر عاشقا رو افسانه میشم
تا بسازی تو با این دیوونه دل
کاه گل سقف و دیوار خونتم
پر کشیدنت نمی ترسونتم
هم نفس من خود آشیونتم
انتظار مهمون نا خونده دل
پیش صبرم دیگه سنگم میشه آب
سد بین ما رو سیل گریه هام
وقتی از جا بکنه میشه خراب
لشکر غصه که از پا در بیاد
دفتر مرثیه ها که بسته شه
چاره ای نداره این طلسم هجر
وقتی برگردی باید شکسته شه
تخت آرزومو شاهزاده میشم
بازی عشقو با جفت شیش میبرم
لذت یک لحظه بودن با تو رو
به تمام عمر شیرین میخرم
عطر آغوشتو میپرستمو
دست گرمت رو تو دستام میگیرم
تا لبات شوق لبامو حس کنه
جون به لب میشم هزار بار میمیرم
نکنه دوستت دارم گفتن من
بی خبر به گوش دیوار برسه
خونه خونه شهر به شهر تا آسمون
این حدیث عشق به تکرار برسه
آئینه با این دل پاک و روشنش
به غباری از غم عادت میکنه
به من و بلندی بخت سپید
گوشه دلش حسادت میکنه
کوچه تر شد از زلال آسمون
پنجره پاکی بارون رو چشید
کلبه آرزوهامو آب گرفت
عمر کوتاه یک رویا سر رسید
ناگزیر و گیج و گنگ از خواب ناز
من با لالائی بارون پریدم
شب و تنهائی هجوم غصه ها
باز به کابوس جدائی رسیدم
پا به پای بارون یک نفس
چشم خونم اشک حسرت میبارید
کاش میشد که بسته میموند تا ابد
ماه صورتت رو عمری خواب میدید
ساعت تلخ طلوع انتظار
به فراموشی اگر نباختمت
بین اشک و ناله های نیمه شب
ای خدای دومم شناختمت